على اكبر دهخدا
1371
امثال و حكم ( فارسى )
لنگى و رهوارى اندر راه دين نايد نكو * اسب دانش بايد ارنى دور شو زين رهگذر . سنائى . اگرچه دم نمىيارم زدن ليكن چنان كايد * به شوخى ميبرم پيش تو لنگى را برهوارى . انورى . باز دستم به زير سنگ آورد * باز پاى دلم بچنگ آورد برد لنگى براهوارى پيش * پيشم از بسكه عذر لنگ آورد . انورى . رو رو كه بيكباره چونين نتوان بودن * لنگى نتوان بردن ايدوست برهوارى يا دوستى صادق يا دشمنى ظاهر * يا يكسره پيوستن يا يكسره بيزارى . منوچهرى . ورنه آخر همه برون مىبرد * بيش از اين لنگئى برهوارى . ظهير . يكبارگى از عاشق دورى نتوان جستن * لنگى نتوان بردن ايدوست برهوارى . معزى . توئى كه حجت تو تيغ قاطع است بران * كه تو بمملكت بحر و بر سزاوارى در اين مجال سخن نيست چرخ را هرچند * كه عذر لنگ برون ميبرد بر هوارى . ظهير . برد در عذر بس لنگى بر هوارى و من هر دم * گناهى نو بر او بندم براى عذر بس لنگش . اخسيكتى . خاموش بهترى تو مگر بارى * لنگى برون شودت برهوارى . ناصر خسرو . سپهر برق . عنان با براق همت تو * به خيره خيره برد لنگيش برهوارى . خواجه على شهاب ترشيزى . تا كى اى مست لاف هشيارى * خر لنگى برى برهوارى . سنائى . بخنده مىنهفت او دلش تنگى * برهوارى همى پوشيد لنگى . ويس و رامين . خفتهاى خفته ، گوئى كه من آگاهم * كى شود بيرون لنگيت برهوارى . ناصر خسرو . تو لنگيرا برهوارى برون بردن هميخواهى * بيا اينرا جوابى گو كه ناصر اين زبر دارد . ناصر خسرو . اشاره : بلنگى چون ستور لنگ آنجا كت برد يزدان * چو اهريمنت پيش افتد روى آنجا برهوارى . مرحوم اديب . با هر كه بوده باشد در نظم و نثر امروز * بيرون برم بقدرت لنگى براهوارى . سيف اسفرنك . در ره شعر به جائى كه تولا بندم * گرچه لنگم بمرى بگذرم از رهواران . سيف اسفرنك . نيم تنك سخنى كز عبارت فارغ * براهوارى بيرون برم همى لنگى عطا ز خرمن خود ميكنم چو صاحب شير * نه خوشهچينم چون كدخداى خرچنگى . اخسيكتى . چو برنشستى و دادى عنان بمركب خويش * زمانه با تو برد لنگئى برهوارى . كمال اسمعيل . لن يدخل ( يا ) لن يلج ملكوت السماء من لم يولد مرتين . منسوب بعيسى . عليه السلام . رجوع به : لن يلج . . . ، شود . لن يصلح العطار ما افسد الدهر ( . . . ) از العراضه . لن يعدم المشاور مرشدا . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .